سلام 
بلاخره اومدم اونم بعد از سه سال با همون اسم وبلاگ قبلیم
اما یه فرقی کرده اونم اینکه الان تقریبا دو ساله که ازدواج کردم
با مردی که هنوزم نمی دونم چی شد که بهش بله گفتم عشق بود
یا فقط میدونم دلم نسوخته که به مردی معلول نود درصد که
یه دختر کوچک داره بله گفتم الان خیلی دوسش دارم
خیلی، لمس دستهای فلجش لذت بخش ترین حسه برام
قربونش برم همیشه میترسه مبادا منو از دست بده یا
میترسه مبادا چشمم به فرد سالمی بیفته اونو یادم بره ولی
تا حالا که دو سال گذشته هنو همچین اتفاقی نیفتاده آخه
خیلی دوسش دارم
یادم میاد۶ماه طول کشید که بهش بله بگم، اون سرپرستم
و بود من زیردستش با اون دستاش وقتی کار میکرد...
نمیگم چه حسی داشتم بماند
کجا بودیم بله قصه منو حسن از اونجایی شروع شد که
قرار شد بعد عروسیمون بریم مشهد ولی مثله اینکه
قسمت نشده منو و اون بریم پابوس امام رضا تا بهش
بگم ببین شوهرمو من هیچ وقت از رو دلسوزی بهش
بله نگفتم نمیدونم هم چی شد که بهش بله گفتم ولی
میدونم یه حس عجیبی بود...کمکش کن منو باور کنه
وقتی خیلیا مخالف ازدواج منوحسن بودن بهشون گفتم من
با مشکلات بزرگ شدم با مشکلات هم زندگی میکنم
واقعا هم همینه الان مشکلات مالیمون خیلی زیاده آخه
مردم به حسن کار نمیدن به خاطر شرایط جسمیش یا
اگه هم بدن مثله کار اولش تیکشونو بهش میندازن که
از روی دلسوزی بهش کار دادن...خدایا کجای کار ما
اشتباهه حسن هم باور کرده که مشکل داره به خدا
قسم هیچ وقت عیبشو ندیدم حتی وقتی با هم قدم میزنیم
و اون زن و شوهرای سالم و میبینه میدونم میترسه ولی
من تمام فکرم باهاش قدم زدنه امیدوارم یه روزی فریادامو
بشنوه که هیچ عیبی نداره
امام رضا جونم میدونم قول بهم داده منو میاره پیشت ولی
هنوز هم به خاطر مشکلات مادیمون نتونسته این خواستمو
برآورده کنه اشکاشو میخوره تا من نفهمم، عیبی نداره
از تلویزیون تورو میبینمو لذتشو میبرم من تنها پیشت
نمیام اونم میارم به امید اون روز نشستم که با حسن و
تنها دخترش پیشت بیام بدون دغدغه ای با شنیدن
قطعه ای از بهشت اذن ورودمو ازت میگیرم حتما حتی
اگه یه روز به پایان زندگیم باشه امام رضای مهربون
آمدم ای شاه، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجا در ماندگان دور مران از درو، راهم بده
ای گل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم اذن به یک لحظه نگاهم بده...
